مادر! مدتهاست هرشب خواب باسکوتی وهم انگیز
درگوشه اتاقم کز می کند و به چشمانم نمی آید.
بیا مادر همچون کودکی برایم زمزمه کن لالاییت را,
شاید خواب به آغوش چشمانم بیاید .دوباره.!
مادر,مدتهاست تشنگی برلبانم باصبوری به
انتظارنشسته است و سراب عریان برلیوان آب
نیشخندم میزند.
بیا مادر,همچون کودکی درداستانم ابرشو
,باران شو وببار.شاید جان به آغوش
لبهایم بیایید. دوباره.!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 23:55 توسط مهران
|