تو چنان دلبسته ام کردی که من با چشم خود دیدم،
خودم می رفتم اما سایه ام با من نمی آمد...
تو چنان دلبسته ام کردی که من با چشم خود دیدم،
خودم می رفتم اما سایه ام با من نمی آمد...
وعشق تو به من آموخت،
غم غربت دوچندان میشود شب ها...!
و چه احساس قشنگیت
که در اول صبح
نشانه ای از دوست میداشتیم که یادی از آن میکردیم
گاهی اوقات به درستی نمیفهمم، دلتنگی من بیشتر بخاطر
توست،
یا برای تکه ای از من که کنار تو جا ماند و هرگز برنگشت...!!
داشتن یه رفیق خوب
چیزی بیشتر از خوب بودن یا عالی بودنه!
وقتی یکی باشه که
بتونی خیلی باهاش راحت باشی و
وقتی به چشماش نگاه میکنی
بدون ترس و دلهره حرفاتو بزنی؛
یا وقتی داری از بین نه و آره
یکی رو انتخاب میکنی و
ازش بخوای که بهت دلگرمی بده..
چی میتونه بهتر از این باشه؟
رفاقت جدای از دوست داشتن
و نگران بودن برای کسی،
دلسوزی و پشتیبانی میخواد
که همین فرق،
بین دوست و رفیق یه فاصله میذاره و
میتونه بهت بگه کی تو چه شرایطی
باهات هست و برات کم نمیذاره...""!!
عالیجناب قلبم!
به دوست داشتنت دچار شده ام...
انقدر زیاد که تمام وجودم
خواستن ات را
داشتن ات را
به آغوش کشیدن و نفس کشیدنت را
آرزوی خندیدن و آرامشت را
فریاد میزند...
قلم بر دست میگیرم و مینویسم ومینویسم
از تو، از تو و از تو...
اینها شعر نیست بلکه عاشقانه های قلبیست
که در تمام زندگی اش هرگز
اعجاز عشق را
اینگونه باور نکرده بود...