ما حتی خودمان هم نسبتمان را باهم نمیدانیم...

نه منی که از هزاران کیلومتر اینور تر لبخندش کنار دیگری را میبینم

نه اویی که بغض به هنگام بوسیدن کسی را قورت میدهد..

ما نسبت هایمان را نمیدانیم؛

دل هایمان سند خورده به اسم همدیگر،

ولی خودمان کنار دیگری،بی تاب آغوش همیم...

این بی تابی را حتی به زبان هم نمی آوریم...

هر شب دوستت دارم است که به عکس های هم میگویم ولی تاحالا گوشهایمان دوستت دارم نشنیده از یکدیگر،لب هایمان رنگ دوستت دارم گفتن به خودش ندیده...

به گمانم ما هیج نسبتی نداریم باهم...

میشد داشته باشیم؛